متن اصلی را نادیده بگیر

قدمت را به دیده‌ام بگذار

من که رفتم میان صحراها

گردباد جنون شوم در خود

یا که دریای خون شوم در خود

لحظه‌ای سرنگون شوم در خود

لحظه‌ای که به یاد چشمانت

صد گل سرخ روید از چشمم

.

کاش می‌شد مرا تو می‌خواندی

از نگاهم غم نگفتن را

این همه در دلم نهفتن را

چشم بارانی و نخفتن را

بارش ابر را تماشا کن

تا که با تو بگوید از چشمم .

می‌شود روز روشن چشمت

شب غم را دوباره دریابد

چشم شب چشم من نمی‌خوابد

دیده‌ام اختر است و می‌تابد

آه شاید نگاه تو برسد

تا مرا او بجوید از چشمم

.

قدمت را به دیده‌ام بگذار

تا که از نقش پای تو آن دم

گل بروید به باغ چشمانم

دوست دارم که هر نفس با هم

عطر تو در نگاه من باشد

تا تو را دل، ببوید از چشمم

.

پاییز ۱۴۰۳

دیدگاه‌‌‌ها

Comments powered by Disqus