سیگار ناشتا
صبحت بخیر ای که تو میسوزی
سیگار ناشتای گرانقدرم
تنها رفیق غربت و تنهایی
.
آتش گرفت جان من و تنها
تو سوختی به پای دل تنگم
این صحنه شد چقدر تماشایی
.
قلبم که سوخت دود شد و گم شد
آتش زدی به خود به درد من بیدل
رفتی به سوی آن دل سودایی
.
این درد عشق قلب مرا سوزاند
مرحم بیار و قلب مرا نو کن
ای یار من بگو که تو میآیی
.
ای یار من بیا که در این گوشه
هر صبحدم، تو در بر من باشی
تا من به خنده با تو بگویم یار
صبحت بخیر ای همه زیبایی
.
۱۶ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاهها
Comments powered by Disqus