خانهٔ آیینه

    برچسب‌ها : 

سیل اشکم خانهٔ دل را که ویران می‌کند

ناگهان ویرانه را یک آن گلستان می‌کند

این گلستانی که از عشق تو رنگارنگ شد

ابر چشمان مرا هر لحظه باران می‌کند

آینه‌خانه است این جا آینه در آینه

چشم‌هایت را به روی خویش حیران می‌کند

باغ آیینه چه رازی دارد این باغ شگفت

هر که را عاشق کند ناگه پریشان می‌کند

آه آغوش تو آیینه است جانت آینه

امن آغوشت مرا جانانه مهمان می‌کند؟

ای ندایی که رسیدی از پس هفت آسمان

خانهٔ آیینه را چشمت درخشان می‌کند

۳۰ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۵

یار

    برچسب‌ها : 

...

خون است دلم، خون دلم هم یار است

من غرق غمم، آه همین غم یار است

حیران شده‌ام دور که گردم امشب

وقتی همه عالم همه عالم یار است

در غفلتم از یار؟ نه این ممکن نیست

من دور هر آن چیز بگردم یار است

یار است نفس می‌کشد و می‌گوید

این مصرع و هر صحبت و هر دم یار است

بی‌راهه و راه است و سکون و حرکت

هر راه که می‌روی مسلم یار است

سنگ است و بت است و بت‌پرست است شگفت

هم بنده و هم اله آدم یار است

هر وضع که پیداست در این عالم ضد

او دید که هم شادی و ماتم یار است

هر چیز که او گفت نوشتم امشب

هر چیز که در شعر نگفتم یار است

تو یاری و او یار و همه عالم یار

من یارم و من یارم و یارم یار است

. نیمه‌شب

پایان ۲۷ دی و لحظه شروع ۲۸ دی ۱۳۹۷

یاد

    برچسب‌ها : 

به یادِ یاد تو شادم، مرا به یاد بیاور

نه من خوشم به جفایت، جفا زیاد بیاور

سری بزن به من ای یار، اگر نیامدی از لطف

شمیم گیسوی خود را به راه باد بیاور

به ذوق شهد عذابت به انتظارم و رنجور

تو ریحِ راحت خود را به سوی عاد بیاور*

ببین که خون دل من به سیل اشک روان شد

برای زخم دل من کمی ضماد بیاور

هوای سرد تغافل، زمین فسرد و زمین خورد

بهار غنچه‌گشا باش، بهار شاد بیاور

ولی نه رودِ زمستان از آستان تو جاری است

مراد توست جهان را به انجماد بیاور

همیشه یاد منی تو، منم نهایت نسیان

چه غفلتی است که گفتم مرا به یاد بیاور

...

  • فجعلَ الریحَ إشارةً الی ما فیها من الراحةِ... (از فصوص‌الحکم ابن عربی فص حکمت احدی در کلمهٔ هودی)

...

۲۳ دی ۱۳۹۷ ساعت ۳

در وسعت چشمان سیاهت سارا...

آه از شب موهای سیاهت سارا

ابری است هوا کو رخ ماهت سارا

در چشم سیاه خود مرا فانی کن

آتش بزنم! برق نگاهت سارا

.

در چشم سیاه خود مرا جاری کن

ای عشق! من شب‌زده را یاری کن

در وسعت چشمان سیاهت فجر است

باری تو نگاه کن به من! کاری کن

.

در وسعت چشمان سیاهت نور است

اما چه کنم چه قدر دور و دور است

تاریک شدم کجاست چشمت سارا

عمری است که بی چشم تو چشمم کور است

.

تاریک شدم کجاست ماهت سارا

من مانده‌ام و یاد نگاهت سارا

عمری است نگاه من به مشرق خیره است

عمری است نشستم سر راهت سارا

.

۲۲ آبان ۱۳۹۷

در خیال خودیم

    برچسب‌ها : 

باز ما در خیال آن ماهیم

هر کجا در خیال آن ماهیم

ماه‌ها در خیال آن ماهیم

ماه ماییم در خیال خودیم

.

ماه ماییم و آسمان هم ما

اختران ما و کهکشان هم ما

نشئهٔ ناب می‌کشان هم ما

ما که جام و می زلال خودیم

.

آه مستی ما همان از اوست

بی‌نشان است و هر نشان از اوست

کهکشان، ماه، آسمان از اوست

ما که معدوم و پایمال خودیم

.

هست او هست و ما عدم‌خویبم

آه او را چقدر می‌جوییم

او همان ما و همان اوییم

غافلیم و اسیر حال خودیم

.

غفلت است این که دور از او ماییم

ما همان موج‌های دریاییم

ما ولی گیر دام دنیاییم

حیف از ما شکسته‌بال خودیم

.

حیف از ما که بی‌وطن ماندیم

حیف از ما اسیر تن ماندیم

غرق دریای وهم من ماندیم

آه عمریست ما وبال خودیم

.

۱۴ آبان ۹۷

ساز عشق

    برچسب‌ها : 

ناله‌ام زخمه‌های معشوق است

نفس من صدای معشوق است

دم به دم می‌خرامد آهنگت

.

بر دل من زدی هزاران زخم

باز گفتم به تو بباران زخم

از ازل تا ابد دلم، چنگت

.

دل من را برای دستانت-

-آفریدی

-فدای دستانت.

ای به قربان دست بی‌رنگت

.

ای به قربان این همه نازت

که نهانی، رساست آوازت

هستی ما، نوای آهنگت

۵ آبان ۱۳۹۷

هو

    برچسب‌ها : 

تو سرآغاز قصه‌ات مرگ است

مرگ زاده‌است مادرت باری

تو پی رود زندگی اما

مرگ در توست جاری جاری

.

مرگ هی زنده می‌شود در تو

زندگی را به سخره می‌گیرد

تو ولی غافلی از این مردن

و به این زندگی وفاداری

.

تو و این زندگی وهم‌آلود

سخت درمانده و اسیرت کرد

دور خود حصر می‌کشی هر روز

بین اوهام خود گرفتاری

.

زیستن لحظه لحظه‌اش مرگ است

غافلی. دلخوشی به وهم و نفس

کار ما در وجود و در عدم است

آی انسان کجای این کاری؟

.

تو به سمت عدم، قدم بردار

خاک شو، پست، عاجز و مأیوس

کبریا و شکوه تو این است

قدمی سوی هو که برداری...

.

۲۶ مهر ۱۳۹۷

جهان خالیست

***

ابتدا دو بیت از غزلی از بیدل:

جهان ز جنس اثرهای این و آن خالیست

به هرزه وهم مچینید کاین دکان خالیست

به جیب توست اگر خلوتی و انجمنیست

برون ز خویش کجا می‌روی جهان خالیست

***

و اما...

روز و شبت وهم است

وهمی که بدفهم است

از وهم می‌خواهی

چیزی به چنگ آری

آری نمی‌دانی

دنیایمان خالیست

.

بنگر به این دنیا

مانند ظرفی که

از هیچ سرشار است

از ظرف این دنیا

سهم تو هیچ است و

وهم تو بسیار است

باری چه می‌خواهی؟

این جا دکان خالیست

.

انسان بی‌سامان

آشفتهٔ دوران

آواره در زندان

ای سارق نادان

در کاهدان ماندی

تا کاه برداری

تو سارق وهمی

وقتی نمی‌فهمی

این کاهدان خالیست

.

از وهم می‌خواهی

کوهی بسازی تا

در قله آن کوه

یک آن ببینی که

زیر قدم‌هایت

یک بیکران خالیست

.

ای دیدنت وهم و

غم چیدنت وهم و

کوشیدنت وهم و

پوشیدنت وهم و

از وهم عریان شو

از وهم خالی شو

حالی به حالی شو

خالی خالی شو

***

وقتی جهان خالیست

از خود بزن بیرون

بی‌رنگ و بی‌رو باش

بی‌رنگ و رو باشی

آیینه‌خو باشی

آن گاه می‌بینی

رنگ وجودی تو

وقتی عدم باشی

هستی تو هستی تو

هستی تو این است

جز این، همان خالیست

.

۲۴ شهریور ۱۳۹۷

خراش‌های بیشمار

انبوه آسمان‌خراش‌ها

چون سوزن‌هایی بلند

بسیار بلند

در چشم‌های ما فرو رفته‌اند

.

چشم‌خراش‌ها

وسعت دیدن را

تنگ کرده‌اند

بسیار تنگ

دیگر در چشم‌های ما

جای سوزن انداختن هم پیدا نمی‌شود

چه برسد به دیدن بی‌کرانگی

.

دیدن را از ما گرفته‌اند

آسمان‌خراش‌ها

با دیگر همدستانشان

.

سحرگاه ۵ شهریور ۱۳۹۷

در بیابان

یک صدا آمد که هی سر تا قدم بیچاره‌ای

در بیابان گرد خود می‌گردی و آواره‌ای

گرد سرگردانی و در گردباد افتاده‌ای

.

در بیابان هر چه می‌بینی سراب است و خیال

واقعیت، هر چه می‌بینیم خواب است و خیال

از چه از فهم عدم در وهم حاد افتاده‌ای؟

.

در بیابان بسته‌ای دل را به وهم و خواب و خور

آه از وهم و سراب زیستن دل را ببر

ای که تا فانی شوی غرق مراد افتاده‌ای

.

با گرفتاری هستی هم تو آزادی ببین

یعنی آن سوی جهان یک عالم آبادی ببین

بیدلی کن گفته‌هایش آسمان راز ماست

قید هستی چون نفس بال و پر پرواز ماست

هر قدر بیدل گرفتاری است آزادیم ما

مرداد ۱۳۹۷