بهار بانو ۳

کنار سبزه و سیب انتظار تکراری

دوباره آمدن نوبهار تکراری

دلم که وا نشد از دیدن درخت و چمن

ندیده ذوق در این برگ و بار تکراری

نوشت «عید مبارک!» زمین ما نو شد

کجاست نو شدنی در مدار تکراری؟

زمین قطار پر از هیچ شهر بازی‌هاست

رسید سال جدید و دوباره «تکراری»

*****

اسیر قافیه‌ام! این حصار تکراری

غبار غصهٔ دل را غزل نمی‌راند

بهار مثل زنی بی‌وفاست، می‌دانید؟

که سال سال می‌آید ولی نمی‌ماند

.

۲۸ اسفند ۱۳۹۶

روزگار تنهایی و ...

این که دریای چشم من امروز

شوره‌زاری شده است خشکیده

حاصل روزگار تنهایی ست

.

آه در خانه پر از دردم

سنگ قبری شکسته روییده

سینهٔ من مزار تنهایی ست

.

دور از الطاف بی‌نظیرت یار

جان من در فضای تاریک است

جان من در حصار تنهایی ست

.

یار! انوار شمس تبریزی

جلوه کن! آسمان من تار است

جان من بی‌تو سخت بیمار است

خانه‌ام کنج غار تنهایی ست

.

جان جان منی و جانانی

در کجای زمین تو پنهانی؟

درد دارم، تویی که درمانی

یار! انوار شمس تبریزی

بی‌تو هر جا دیار تنهایی ست

.

به عشق مولانا و با غم تاریکی دنیای دور از شمس

چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶

درخت آرزوها

درخت آرزوها بلند و

دست عمر ما کوتاه

نه میوه‌ای می‌توان چید

نه فرصتی برای تماشای میوه‌ها داریم

همین که بخواهیم به اولین میوه فکر کنیم

به نبودن می‌رسیم

سرمان رو به آسمان

چشم‌هایمان سرگرم تماشای میوه‌ها

میوه‌ای از درخت نمی‌افتد

ماییم که می‌افتیم

مرگ چاه زیر پای ماست

.

سحرگاه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

برف

ای درخت زندگی، شادابیت کم می‌شود

برف پیری می‌نشیند، قامتت خم می‌شود

باد سردی پیکر ترد تو را خواهد شکست

برف روی پیکر بی‌جان تو خواهد نشست

زیر آوار زمستان گور مدفون می‌شوی

روبه‌رویت برف و کولاک است، تنها می‌روی

کودک ذوقت که بی‌پروا به هر سو می‌دود

رد پای بودنش در برف‌ها گم می‌شود

۸ بهمن ۱۳۹۶ در یک روز برفی

آیینه‌رو

    برچسب‌ها : 

سال‌ها پیش روبه‌رویم بود

دختری از تبار آیینه

چهره‌ام در دو چشم او افتاد

مثل گرد و غبار آیینه

.

من شدم حیرت و سراپا چشم

چشم او شد تمام هستی من

من نبودم که هر چه بود او بود

جان من شد نثار آیینه

.

مات او بودم و نفهمیدم

که غبار از دو چشم خود برداشت

عاشقش را به باد داد و گذشت

عاشقش بی‌قرار آیینه

.

آی آیینه‌رو کجایی تو؟

دل من سر به سینه می‌کوبد

چشم من شد گلوله آتش

در غم و انتظار آیینه

.

آی آیبنه‌رو کجایی تو؟

شدم آواره زمین و زمان

پی چشم تو هر طرف گشتم

پی کوی و دیار آیینه

*****

سال‌ها پیش روبه‌رویم بود

همه جان و آرزویم بود

آینه قصهٔ مگویم بود

آی آیینه عشق دیرینه

۲۰ دی ۱۳۹۶

سراسر زباله

    برچسب‌ها : 

آب روان نه! جوی سراسر زباله است

دنیای ماست؛ جای نزول نخاله است

دل دفتری پر از غزل عاشقانه بود

امروز پاره پوره و کاغذ مچاله است

از میوه‌های پاک زمین، ذره‌ای نماند

محصول باغ‌ها که تمامش تفاله است

نفرین به اختیار که در روزگار ما

یک انتخاب بین ته چاه و چاله است

حالا که در زباله‌سرا مانده‌ایم ما

تسکین زنده بودن ما، آه و ناله است

۷ آذر

کبوتر

    برچسب‌ها : 

ترک آرزو کردم رنج هستی آسان شد

سوخت پرفشانی‌ها، کاین قفس گلستان شد

بیدل

***

به شوق دانه پرید و شکسته‌بال‌وپر افتاد

کبوتری که نفهمید چه شد که بی‌ثمر افتاد

به زیر سایه شمشاد، نشسته خسته و ناشاد

هوای سرد و پر از باد، و او شکسته‌تر افتاد

نه لانه‌ای و نه بامی، نه جفت و یار و نه کامی

بدون یاور و حامی، مچاله شد، پکر افتاد

و آن کبوتر نومید به خود دوباره که پیچید

خیال گم‌شده‌ای دید، و با خودش که درافتاد

سرود لانه همین جاست

.

نیمه‌شب ۴ آذر

تنهاترین پرندهٔ این پاییز

تنهاترین پرندهٔ این پاییز

بر شانه‌ام نشست و نگاهم کرد

من یک چنار خشک فراموشم

رسم زمانه مرده‌گیاهم کرد

.

من ایستاده گوشهٔ یک میدان

امن پرندگان شده آغوشم

هر چار فصل زندگی‌ام پاییز

فریاد باد و صاعقه در گوشم

.

من تازیانه‌خورده توفان‌ها

تن‌زخمی خشونت پاییزم

در شهر بی‌کسی و فراموشی

اشکی به روی خاک نمی‌ریزم

.

ای روزگار! خوب نگاهم کن

با درد ایستاده، نمی‌افتم

هر بار می‌زنی به تنم زخمی

اما بدان که ساده نمی‌افتم .

آبان ۹۶

شوره‌زارهای خیال

در جمع آفتاب‌پرستان روزگار

یک‌رنگ‌های اندک دنیا چه می‌کشند؟

در آب‌های غرق زباله، کنار ما

امواج بی‌کرانه دریا چه می‌کشند؟

در شوره‌زارهای خیالم دو کودک اند

تصویر دشت و لک‌لک و دریاچه می‌کشند

.

پردیس بی‌نشان خیالم کجاست؟ نیست؟

تصویر کودکانه دریاچه راست نیست؟

.

از کوچه‌های کودکی و شادی و شعف

رد شد کسی به غربت آوارگی رسید

رودی به شوق پهنه دریا روانه شد

آخر به باتلاق و به بیچارگی رسید

پیراهنی که بر تن یوسف به دشت رفت

مانند قلب من شد و با پارگی رسید

.

در جمع آفتاب‌پرستان روزگار

خو می‌کنم به بی‌دلی و انزوای غار

.

نیمه شب ۲۹ مهر

دختر موطلایی

آه پوشانده آسمان مرا

تیرگی و هوای غم با اوست

پشت ابرهای یأس و دلسردی

دختر موطلای زیباروست

.

دختر موطلایی زیبا

آسمان کاش باز می‌شد! نه؟

در نگاهم تو می‌درخشیدی

قصه ما دراز می‌شد! نه؟

.

قصه اما برای من تلخ است

تو چه قدر از نگاه من دوری

من در این دخمه سیاه و نمور

تو شهنشاه قصر پرنوری

.

های در قصر نور می‌رقصی

در دلم حسرت و غمی جانکاه

روزگارم سراسرش دوزخ

آه از این روزگار بی تو سیاه

.

آه از این روزگار و صدها آه

دل من بی تو مرده. بدبخت است

دختر موطلایی زیبا

زنده ماندن در این زمان سخت است

.

۲۴ مهر ۱۳۹۶