متن اصلی را نادیده بگیر

خورشیدکم

خورشیدکم بیا شب تار مرا ببین

تا روز باشم از تو دوباره مرا ببین

ای دلشکسته ای که دلت خانه خداست

من بی‌تو بی‌دلم دل زار مرا ببین

ای چشم هات مستی جاوید لایزال

ای جام نور، حال خمار مرا ببین

دیدم که از زمانه دلت غرق خون شده

من مردم از غمت تو مزار مرا ببین

اما نه از تو زنده شود روح مرده‌ام

یک دم بخند، آینه‌زار مرا ببین

از وزن و قافیه دل من بی‌تو حبس شد

نزدیک من بیا و حصار مرا ببین

من هم اسیر روز و شب بی‌مروتم

در من ببین مرا و خودت را مرا ببین

آیینه تو ام، غم تو هم غم من است

خورشیدکم بیا و خودت را مرا ببین

.

.

۱۲ شهریور ۱۴۰۳

دنیای من شد دود

این آخرین بار است می‌خواهم

با تو بگویم هر چه را گفتم

با این که می‌دانی و تکراری‌ست

با ناله می‌گویم که شاید تو

آغوش خود را وا کنی بر من

یعنی مرا نابود کن این بار

.

ای آتشت در جان من روشن

می‌سوزم از تو از جفایت من

هستم که هستم همچنان هستم

هستم که هستم آه از این بودن

آتش زدی دنیای من شد دود

پس باز کن آغوش خود را زود

یعنی مرا هم دود کن این بار

.

این ناله کوتاه است می‌دانی

آسودگی از دور من دور است

پایم گره خورده به این هستی

بی‌دست تو آری گره کور است

از من گره وا می‌کنی آیا

دیری‌ست از دشت عدم دورم

کار مرا تو زود کن این بار

یعنی مرا نابود کن این بار

.


آذر ۱۴۰۲

در نزن، کسی خانه نیست

به ناامیدی از این در

برو که خانه خراب است

و مرده صاحب خانه

.

چقدر در زدی ای دل

تپیدنت چه نوا داشت

در این سکوت زمانه

.

چه دست‌ها که درازند

به سمت خانه کماکان

به سوی هیچ روانه

.

به سوی هر چه دویدی

سراب بود و جهنم

دلت کشید زبانه

.

درخت‌های جهان خشک

چه باغ خالی و سردی

دلم گرفته بهانه

.

به ناامیدی از این در

برو‌ به سوی خود ای دل

به گرد خویش روانه

.

۱۱ شهریور ۱۴۰۲

تهران من - فلسفهٔ آه

تهران من کجاست لبخندت

آن روزهای روشن چون قندت

ماییم و تلخی شب و دربندت

این هم شبت چقدر بی‌ماهی

.

شب‌های زنده تو کجا رفتند

در جاده‌های مرگ تو تا رفتند

از ما جدا شدند و جدا رفتند

با من بگو چرا تو پر از راهی؟

.

ای جاده‌های تو همه بی‌پایان

آوارگی‌ست با من بی‌سامان

آوار توست بر سر من تهران

از جان خسته‌ام تو چه می‌خواهی

.

میدان انقلاب تو را خواندم

من روز و شب کتاب تو را خواندم

هر گوشه خراب تو را خواندم

خواندم تو را که فلسفه آهی

.

خواندم تو را و با تو سفر کردم

از خود از این خرابه گذر کردم

یک آن خیال او که نظر کردم

ای آن دیدن آه چه کوتاهی

.

با این همه خرابی و ویرانی

با این دل شکسته تو می‌مانی

تهران من همیشه تو تهرانی

من راه می‌روم که تو همراهی

.

۲۸ مرداد ۱۴۰۲