توهم چشمات

من دچار توهم چشمات

اتفاقی که با منه هر شب

مثل روزه تو می‌رسه پیشم

تواتاقی که روشنه هر شب

.

توو سراب نگاه تو غرقم

دست و پا می‌زنم نمی‌بینی

توو نگاه تو خیره میگم باز

این منم این منم! نمی‌بینی؟

.

تووی ذهنم یه ماه پرنوره

قصهٔ خوب بودنت با من

از یه دنیا، یه چی فقط مونده

از تو چشمای روشنت با من

.

تووی اعماق ذهن سرگردون

شعله‌هات با منه که می‌سوزم

وهم خورشید یاد تو هر شب-

روشنه، روشنه که می‌سوزم

.

خیلی وقته شبو نمی‌فهمم

این چراغی که روشنه اینجا

چشممو می‌زنه پر از نوره

وهم چشم تو با منه اینجا

۵ آبان ۱۳۹۴

اکران

یک فیلم که تکراری و بی‌پایان است

این زندگی روز و شب انسان است

من خسته‌ام از نمایش زوری آن

نفرین به کسی که پشت این اکران است

.

امید دل مرا سرانجام گرفت

این مرگ که روزمرگی نام گرفت

آن کودک شادمان و سرزندهٔ فیلم

در گوشهٔ ذهن مرد و آرام گرفت

.

هر کس که رسید پیش من بدتر رفت

هر لحظه رفیق و یاوری دیگر رفت

این فیلم چقدر تلخ و تکراری شد

ای مرگ بیا حوصلهٔ من سر رفت

۲۹ مهر ۱۳۹۴

یک یاغی دربند

    برچسب‌ها : 

آزاد نباشید که مردم همه بندند

این‌ها همه سازندهٔ دیوار بلندند

امروز که دنیا شده سلول به سلول

افسوس! نمی‌شد که گلستان بپسندند

صد بار شد و پرت شدم از سر دیوار

باید به من خستهٔ سرسخت بخندند

زندانی ام و راه فرارم شده بسته

چون چاه همه در سر راه همه کندند

این بازی قفل و قفس و آدم و زنجیر

ای کاش بدانیم فقط چند به چندند

عمریست که من باختم از عالم و آدم

باقی که نوشتند برنده‌اند، برنده‌اند

***

یک شورش آزاد گرفتار قفس شد

من یاغی دربندم و باقی همه بندند

۲۸ مهر ۱۳۹۴

مُردی

    برچسب‌ها : 

همین که خستهٔ عشقت رسید پیش تو مُردی...

شبیه شیشه شکستم، شکست شیشه تو مُردی...

.

دل تو تکهٔ الماس و خرد کرد دلم را

خراب کردی و رفتی، فریب‌پیشه تو مُردی

.

به تک‌درخت جهانت که پیش روی تو می‌مرد-

نگاه کردی و ضربه زدی به ریشه، تو مُردی-

چرا که تازه بریدی درخت عاشق خود را

هوا نمانده برایت، کنار تیشه تو مُردی

***

نه! شعر سبز خیالت دوباره زنده شد اما

دوباره شاعر شیدا نوشت پیش تو:

«مردی گل همیشه بهارم! گل همیشه بهارم! گلم برای همیشه، بله همیشه تو مُردی»

۲۶ مهر ۱۳۹۴

عروسک

    برچسب‌ها : 

هزار رنگ شدی تو شبیه کی هستی؟

همان عروسک دوران کودکی هستی؟

.

خودت وسیلهٔ بازی خود شدی امروز

عروس بازی مردان کوچکی هستی-

که از تو حالت زشت و عجیب می‌خواهند

برای برکهٔ آن‌ها تو اردکی هستی

.

و چهره‌ات پر نقش و نگار ناموزون

در این زمانهٔ غم‌بار دلقکی هستی

.

مقیم شهر پری‌های زشت‌رویی تو

گمان نکن که در این جا خودت تکی هستی-

در این زمانه هیالو زیاد... حوری کم...

در این میان تو فقط فرد اندکی هستی

***

تمام زندگی ما شبیه یک بازی

قبول کن که تو انسان عروسکی هستی

***

بگو تو ای زن زیبا که رفتی از پیشم

در این زمانهٔ زشتی عروس کی هستی؟

۲ شهریور ۱۳۹۴

افیون

    برچسب‌ها : 

معتاد شد چشمم به افیون نگاهت، یک شب مرا در خلوتی آباد کردی

این روزها من ماندم و رنج خماری، افیون بی‌رحمم چرا بیداد کردی

یک بار لمست زندگی را ریخت برهم، صدها هزاران وهم و رویا کرد سرهم

من در کنارت بین یک دنیای درهم، از درد و غم ذهن مرا آزاد کردی

پرواز کردم با تو تا دربار خورشید، ما را کنار خود پذیرفت و پسندید

چرخیدم و دیدم زمین یک باره خندید، چشمان غمگین جهان را شاد کردی

یک بار لمست کار دستم داد! آری، هر گوشهٔ ذهنم تو و چشم و خماری

ساقی بیاور بهترین جنسی که داری، چشم مرا ساقی به خود معتاد کردی

دیشب نشستم گوشهٔ یک پارک تنها، دیدم که تصویر تو با من بود هر جا

آری تو بودی پیش من در باغ رویا. آیا مرا در خنده‌هایت یاد کردی؟

این روزها من ماندم و درد خماری، مردم از این دیوانه بیگانه، فراری

بیماری و داروی دردم را تو داری، با دوری‌ات بیماری‌ام را حاد کردی

۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۵۰

بافهٔ مو

زیبایی اون بافهٔ مو

خوابو از این چشما گرفته

دستای من تو باغ یادش

یک خوشهٔ خرما گرفته

.

موهاشو وا کردم دوباره

من زیر اون نخلا نشستم

تا صب من و دستای گرمش

وقت سحر موهاشو بستم

.

هر شب من و تکرار این کار

با این خیال خوب شادم

می‌بینمش اینجا ولی نیست

من عقلمو از دست دادم

.

دستای من خالی خالی

نخل بلند و دست کوتاه

سهم من از شیرینی عشق

یاد و خیال و حسرت و آه

۴ مرداد ۱۳۹۴

قاتل

من از خطر برق نگاهت غافل

زیبا و فریبنده! چه کردی با دل؟

کُشتی و گذشتی و خیانت کردی

برگرد به صحنهٔ جنایت قاتل

مرداد ۱۳۹۴

کشتی و توفان

    برچسب‌ها : 

چشم‌هایش به رنگ توفان بود... با نگاهی دل مرا هم زد

روزگارم سیاه و ابری شد، رنگ غم را به آسمانم زد

چشم‌هایش مرا کجا بردند؟ سمت دریای پر شکوه عشق...

بین دریا و آسمان دیدم، روی کشتی عشق پرچم زد

ناخدایی شدم در آن کشتی، روی امواج عشق سرگردان

هر طرف گنج تازه می‌دیدم، دست خود را به کل عالم زد

چشم‌هایش دو دزد دریایی، گنچ قلب مرا شبی بردند

با نگاهی که مثل شمشیری بر تنم ضربه‌های محکم زد

غارتم کرد و بی هوا گم شد. غرق دریای او شدم، او رفت...

حسرتم آن نگاه زیبا که ضربه می‌زد... ولی چرا کم زد

***

«چشم‌هایش فراتر از توفان» من به دریا و آسمان گفتم

غرق دریا رها رها تنها شعرم از روزگار او دم زد

۲۸ تیر ۱۳۹۴

برده‌ها

برده‌های مدرن این دوران

برده‌هایی که شیک و خوش‌پوشند

از زمین و زمانه بیزار و

پس برای چه چیز می‌کوشند

.

برده‌های زمانهٔ امواج

آدم لمس شیشه‌ها هستیم

روز و شب هی پیام تکراری

ما مرید کلیشه‌ها هستیم

.

خانه‌هایی به سبک تنهایی

خوابگاهی برای هر برده

زندگی مدرن بی سر و ته

ارمغانی عجیب آورده

.

خانه‌های قشنگ ما گم شد

خانه‌دزدی که خانه برد از ما-

-غول‌هایی به شکل برج آورد

آسمان هم خراش خورد از ما

.

برده‌های مدرن این دوران

بین دیوار و درد و دلتنگی

بردهٔ اسکناس بی‌وجدان

ما به دنبال کاغذ رنگی...

.

ما به دنبال کاغذ رنگی

ما به دنبال هیچ می‌گردیم

آخر این مسیر چیزی نیست

با همین روزگار سر کردیم

.

عشق‌هایی به قیمت کالا

مهربانی و کاسبی در هم

زندگی مثل یک نمایشگاه

کسب و کارش تجارت آدم!

.

زندگی مثل یک نمایشگاه

باید از غرفه‌های غم رد شد

باید از بردگی گذر کرد و

با زمان بدی کمی بد شد

۲۳ تیر ۱۳۹۴