سرمشق

    برچسب‌ها : 

در دفتر خیالم سرمشق ذهن من تو با رنگ‌های زیبا

همواره می‌نویسم در انزوای پاییز باغ شکوفه‌ها را

سرمشق ذهن من تو در روزهای روشن در آن حیاط کوچک-

گل‌بوسه‌های سرخ و یک باغ مهربانی در دست هر دوی ما

دست مرا گرفتی با دست‌های پاکت با عطر یاس شب بو

زیباترین پدیده آغوش مهربانت فصل بهار گل‌ها

آن قدر مهربانی تنها نبودن تو یک فصل سرد و سخت است

در دفتر خیالم از قافیه گذشتم هر لحظه می‌نویسم:

آن قدر مهربانی - آن قدر مهربانی - آن قدر مهربانی - آن قدر مهربانی - آن قدر مهربانی - آن قدر…

۱۲ دی ۱۳۹۴

ماجرای خدا با تو!

اِبن و اَب و روح‌القدس را

در ذهن خود در حبس انداخت

بر تخت اَب تنها نشست و

در خود جهان تازه‌ای ساخت

کار خدایی را بلد شد

.

در عرش اعلای خیالش

سرگرم کار آسمان‌ها

از هر خدایی مهربان‌تر

او شد خدای مهربان‌ها

هستیِ او بی دیو و دد شد

.

تا این که یک‌باره تو را دید

تا این که عاشق شد خداوند

هر لحظه درگیر تو بود و

این بنده‌های ساده گفتند:

«این هم خدای ما که بد شد»

.

هر شب خدا می‌گفت با تو:

«من دوستت دارم فراوان»

اما تو از او دل بریدی

از پیش او رفتی، چه آسان-

-دروازهٔ عشق تو سد شد

.

آری خدای قصهٔ ما

از دوری ات می‌سوخت هر دم

ایجاد شد دوزخ به این شکل

شد آتش عشقت، جهنم

یکباره او از عرش رد شد

.

اِبن و اَب و روح القدس را

یک روز از زندان در آورد

کار خدایی را به اَب داد

او رفت تنها با غم و درد

در دوزخش حبس ابد شد

۸ دی ۱۳۹۴

خیالات تودرتو

جهان از خدای خیالی پر است

خدا از صفات جلالی پر است

و انسان که از دانش و معرفت

از این اکتشافات خالی پر است

من اما در این معرکه خالی ام

و حیران نقش گل قالی ام

من از این همه همهمه خسته و

گرفتار احوال بدحالی ام

گرفتار رفتار دنیای دون

و غرقم در اعماق دریای خون

و غرقم در اوهام شب زنده دار

و هم رفته این سر به بالای دار

سرودم جهان از خیالی پر است

و دار زمین چند سالی پر است

و میدان اعدام این روزگار

که از مجرم احتمالی پر است

پر از دار و آدم، تو باور نکن

دروغ است و از دار قالی پر است

چرا که خدا عادل است و رؤوف

و او از صفات جلالی پر است

ولی من پر از یأسم و -دار مرگ-

من زنده اما گرفتار مرگ

دلم از امید محالی پر است

که آینده از حس عالی پر است

من و حالِ بی‌حال این روزها

و احوالم از قیل و قالی پر است

منم دوزخی که خدا وعده داد

درون من از لاابالی پر است

پرم از گنهکار و شیطان و شرک

و روحم که سرتاسرش جرم و چرک

نوشتم جهان از خیالی پر است

که دین شما از تعالی پر است

هم اکنون همه ساکن جنت‌اید

همان جا که از هر حلالی پر است

به دست شما جام و بر تن حریر

و جام از شراب زلالی پر است

ولی بنده عریان مطلق شدم

و مست شناسایی حق شدم

برهنه تر از هر کسی در جهان

درخشان شدم من موفق شدم

دمیدم درون خودم از خودم

من از خود، من از خود محقق شدم

وبال زمین و زمان و همه

و از زندگی من معلق شدم

طرفدار عریانی مطلقم

همین شد که عریان مطلق شدم

به شوخی به نقل از عبید بزرگ

طرفدار حال خوش ...

هم اکنون جهان از خیالی پر است

که ذهن من از ابتذالی پر است

بگو ذهن من یک جوان پلید

که لپ‌تاپش از پورن خالی پر است

ولی من فقط دست و پا بسته‌ام

و از این که هستم فقط خسته‌ام

جهان از خیال محالی پر است

خدا از صفات خیالی پر است

۲۹ آذر ۱۳۹۴

قصر رؤیا

    برچسب‌ها : 

باید تو را یک شب آخر از خواب خود پس بگیرم

تا با تو پایان بگیرد دوران تلخ اخیرم

دوران سرمای بی حد، چشمان قندیل بسته

در باد موهای برفی، من یک زمستان پیرم

ای فصل خوبم که رفتی! زیباتر از هر بهاری

بعد از تو توفان شن شد من خسته‌ای در کویرم

زیبا سفر کرده‌ای تو از واقعیت به رؤیا

حالا به شوق نگاهت در خواب و رؤیا اسیرم

خواب تو عین بهشت است تو حور عینی نه بهتر

در روزگار جهنم خواب تو را می‌پذیرم

می دزدمت ای جواهر از قصر زیبای رؤیا

تو کوه و دریای نوری، تاریکی‌ام! من فقیرم

وقتی تو را پس گرفتم از خواب طولانی شب

آن قدر می بوسمت تا از خستگی من بمیرم

۲۸ آذر ۱۳۹۴

ضد من

    برچسب‌ها : 

روزگاری ست که تنهایی و غم هم‌دست اند

در دیدار تو را سخت به رویم بستند

نفسم تنگ شد از بوی هوای بی تو

چند تُن دود، درون ریه‌هایم جستند

گوشهٔ خانهٔ خود غرق شدم در یادت

گنج‌های ته دریای تو زیبا هستند

چشم‌های تو شرابی و زمین‌گیرم کرد

چشم‌های من از آن روز همیشه مست اند

دوستت دارم و عشقت شده عضو بدنم

جوری انگار مرا سفت به عشقت بستند

روزگاری ست که هر روز سرم بر دار است

بی تو ضد من خسته همه چی هم دست اند

۱۷ آذر ۱۳۹۴

نمیر

نمیر آسمون پر از خاطره

تویی آخرین سرپناهم بمون

من و بی‌کسی تووی این خونه‌ایم

تویی سقف این خونهٔ بی نشون

.

دل بی‌کسی و دل من فقط

به این سرپناهی که هست دلخوشه

نمیر آسمونم بمیری بری

من و بی‌کسی رو غمت می کشه

.

اگه تو خراب شی سر ما یه روز

دیگه چی می‌مونه بگو آسمون

من و بی‌کسی دربه‌در بعد تو

نباید بمیری، نمیر و بمون

.

چرا آسمونم شدی پیر پیر

نمیر و نمیر و نمیر و نمیر

.

نگات می‌کنم تیره و خسته‌ای

شبیه من و روزگار سیاه

کجا رفته روشن‌ترین رنگ تو

کجا رفته تصویر خورشید و ماه

با این که پر از دردی اما نمیر

چرا که تویی آخرین سرپناه

.

ببین تووی دنیای بی‌رنگ ما

یه چی مونده اونم تویی آسمون

من و بی‌کسی دربه‌در بعد تو

نمیر و نمیر و نمیر و بمون

.

چرا آسمونم شدی پیر پیر

نمیر و نمیر و نمیر و نمیر

۱۶ آذر ۱۳۹۴

رویای رسیدن به تو

در خانهٔ خود ستاره انباشت ولی...

رویای رسیدن به تو را داشت ولی...

رفت از گل بوسهٔ تو بذری برداشت

در باغ بزرگ حسرتش کاشت ولی

آذر ۹۴

سگ‌سرا

تو سگ سرای زندگی

سگدو نزن بشین یه کم

برو به آینه خیره شو

خستگیتو ببین یه کم

.

ببین شبیه چی شدی

آدم روزگار نو

یه خورده فکر کن به خودت

با آینه درد و دل کن و

.

سوال کن اول از همه

عبد خدای کی شدی

بین سگای سگ سرا

تو با وفای کی شدی

.

البته چند وقت میشه که

آینه‌ها هم فریب شدن

جوری که کل آدما

تو خونه هم غریب شدن

.

دروغ میگن که زندگی

سگدوی بی حاصل ماس

دروغ میگن که اون بالا

یکیه که عامل ماس

.

تموم زندگی شده

سگدو برا یه تیکه نون

میگن وفا خوبه؛ ولی

مث سگای پاسبون

.

میگن وفا خوبه ولی

تو با بدا ورق بخور

برای لج به آدما

تا خرخره عرق بخور

.

میگن همینه زندگی

از این خرابه دس نکش

به حرفشون تکیه نکن

خسته شدی نفس نکش

۳ آذر ۱۳۹۴

ته چاه

خون دل روزگارمو پر کرد

رفتنت زخم کاری من شد

گفته بودم بری تو می‌میرم

زندگی مرگ جاری من شد

.

من زمینگیر و آدم اصلن

صورت خسته مو نمی بینن

میگن از زندگیت گره وا کن

دستای بسته مو نمی بینن

.

من ته چاه بی کسی موندم

با پریدن نمیشه کاری کرد

دستامو تو بیا بگیر امروز

میشه مثل گذشته یاری کرد

.

میشه مثل گذشته اما حیف

تو صدامو نمی‌شنوی اصلن

گفته بودم که من ته چاهم

سر این چاهو بد دلا بستن

.

این خودآزاریه که هر لحظه

دست و پا می‌زنم تو برگردی

با جنونم دلم خوشه بی تو

من نمیگم ولی تو بد کردی

.

آدما حالمو نمی فهمن

بعد تو دیگه دست یاری نیست

پرت کردن منو به مرگ آباد

گوشه گیری که اختیاری نیست

آبان ۱۳۹۴

وجود

    برچسب‌ها : 

اجتماع تمام خوبی‌ها، قبله‌گاه نگاه من هستی

فکر کردم که نیستی اما، مثل سابق پناه من هستی

مثل سابق همیشگی آری، تو حضورت سوای آدم‌هاست

قصهٔ ناتمام زیبایی، روشنا! خواستگاه من هستی

ای که اثبات بودنت اصلن، منطق و فلسفه نمی‌خواهد

ای تو سور درست و بی‌ابطال، تو وجودی گواه من هستی

ای جهنم-بهشت در من گم، ای تو آشفتگی آرامش

من خطاکار عرف آدم‌ها، تو ثواب گناه من هستی

از شکوهت چه شعر‌ها گفتند، شاعران بزرگ اما من-

-ساده و بی‌کنایه می‌گویم: «خوبی و دلبخواه من هستی»

***

در میان خداپرستان و بی خدایان و این همه جنجال

بی‌طرف مانده‌ام وَ می مانم

وحده لا اله من هستی

۱۹ آبان ۱۳۹۴