شوره‌زارهای خیال

در جمع آفتاب‌پرستان روزگار

یک‌رنگ‌های اندک دنیا چه می‌کشند؟

در آب‌های غرق زباله، کنار ما

امواج بی‌کرانه دریا چه می‌کشند؟

در شوره‌زارهای خیالم دو کودک اند

تصویر دشت و لک‌لک و دریاچه می‌کشند

.

پردیس بی‌نشان خیالم کجاست؟ نیست؟

تصویر کودکانه دریاچه راست نیست؟

.

از کوچه‌های کودکی و شادی و شعف

رد شد کسی به غربت آوارگی رسید

رودی به شوق پهنه دریا روانه شد

آخر به باتلاق و به بیچارگی رسید

پیراهنی که بر تن یوسف به دشت رفت

مانند قلب من شد و با پارگی رسید

.

در جمع آفتاب‌پرستان روزگار

خو می‌کنم به بی‌دلی و انزوای غار

.

نیمه شب ۲۹ مهر

دختر موطلایی

آه پوشانده آسمان مرا

تیرگی و هوای غم با اوست

پشت ابرهای یأس و دلسردی

دختر موطلای زیباروست

.

دختر موطلایی زیبا

آسمان کاش باز می‌شد! نه؟

در نگاهم تو می‌درخشیدی

قصه ما دراز می‌شد! نه؟

.

قصه اما برای من تلخ است

تو چه قدر از نگاه من دوری

من در این دخمه سیاه و نمور

تو شهنشاه قصر پرنوری

.

های در قصر نور می‌رقصی

در دلم حسرت و غمی جانکاه

روزگارم سراسرش دوزخ

آه از این روزگار بی تو سیاه

.

آه از این روزگار و صدها آه

دل من بی تو مرده. بدبخت است

دختر موطلایی زیبا

زنده ماندن در این زمان سخت است

.

۲۴ مهر ۱۳۹۶

جان جهان

ما جان جهانیم، ولی در بر مرگیم

عمری ست که افتاده و در بستر مرگیم

ماییم بهشتی که شده طعمهٔ آتش

ویرانهٔ متروکهٔ یادآور مرگیم

افسوس زمانی همه جا سرو جوان بود

ویرانهٔ ما سبزترین باغ جهان بود

ویرانه شدیم از نفس سرد کشیدن

اسطورهٔ بیچارگی و درد کشیدن

تاریکی اندوه به هر پنجره پاشید

ما دور شدیم از طرف خانهٔ خورشید

محکوم به اینیم که دلتنگ بمانیم

باید که در این خانهٔ بی‌رنگ بمانیم

ما جان جهانیم، ولی در بر مرگیم

افسوس که بیچاره و یادآور مرگیم

ما زجر کشیدیم و کشیدیم و نمردیم

ما جان جهانیم؟ نه ما انتر مرگیم

۳۰ فروردین ۱۳۹۶

تک‌بیت

سنگِ فلاخنیم که آواره‌ایم ما

ای زندگی بچرخ و به احوال ما بخند

۲۹ اسفند ۱۳۹۵


تحت تاثیر یکی از ابیات بیدل

گریه کن

    برچسب‌ها : 

این زندگی نهایت آوارگی ماست

وقتی زمین به وسعت بیچارگی ماست

مانند مادری که جوان داده گریه کن

.

وقتی که سال‌ها دل ما غرق آه شد

امید و آرزوی دل ما تباه شد

ما ساده سوختیم و تو هم ساده گریه کن

.

این آسمان شکستن ما را به چشم دید

شب، هر درخت سبز تبر دید و خشم دید

بنشین کنار این همه افتاده گریه کن

.

آری ببین که گریه فقط سهم ما شده

بغض نی از شکستن ماها نوا شده

هم‌پای نینوای علیزاده گریه کن

.

آواره در کویر بزرگ ای شکسته‌ساز

دور خودت بچرخ و بچرخ و بچرخ باز

یا در کویر مردهٔ بی‌جاده گریه کن

.

۲۶ دی ۱۳۹۵

تویی در آغوشم

    برچسب‌ها : 

در دلم غیر تو عزیزی نیست

خانه‌ات دور و این که چیزی نیست

در خیالم تویی در آغوشم

.

در خیالم همیشه اینجایی

پیش من می‌رسی به رعنایی

ای دریغا که برده‌ای هوشم (۱)

.

یک تن از جنس ماه در دستم

آه، بوسیدمت ببین مستم

از شراب تو باز می‌نوشم

.

من و دریای بی‌کران دلت

باز پیچیده از زبان دلت

«دوستت دارم»ِ تو در گوشم

.

تن خوبت یکی شده با من

شاهکاری به جای پیراهن

من تنت را دوباره می‌پوشم

.

۱۱ دی ۱۳۹۵


۱: سعدی:

گر به رعنایی برون آیی دریغا صبر و هوش

حضرت تنها

    برچسب‌ها : 

بمیر حضرت تنهای گوشه‌گیر اتاق

شکست خورده‌ای از خود، شدی اسیر اتاق

کدام گوشهٔ خانه جوانی‌ات دفن است

بگرد تا که بیابی! بگرد پیر اتاق

له و لورده و خسته در این سیاهی محض

میان سیل بلاهای ناگزیر اتاق-

-نشسته‌ای به تماشای چوب‌خط‌هایت

به طرح غصه و اندوه بی‌نظیر اتاق

درون مشت تو مرگ است -چند قرص برنج-

بجنب حضرت تنهای گوشه‌گیر اتاق

اتاق کشور درد است و مردمش خود من

چه قدر فاجعه تلخ است: مرگ‌ومیر اتاق

۲۳ آبان ۱۳۹۵

نمایی کوچک از دنیای بی‌انسان

اشتهای اژدهای مغز آدم‌خوار افزون‌تر شده

جنس بازاری‌جماعت پیرهن‌هایی که از خون تر شده

باغ‌ها آتش شدند و معجزات حق تعالی دود شد

هر خلیلی که به دنیا آمد آخر بندهٔ نمرود شد

***

این که گفتم یک نمای کوچک از زندان ماست

یک نمای کوچک از دنیای بی‌انسان ماست

وسعت اندوه ما اندازهٔ یک شعر نیست

درد در عمق وجود و جای‌جای جان ماست

اژدهای هفت‌سر آتش به هر جا می‌دمد

حاصل این جشن آتش خانهٔ ویران ماست

شعر من هم شعله‌ور شد، گریه کردم روی آن

این نمای اندکی از چهرهٔ گریان ماست

این نمای زندگی بود و نمای بی‌کسی

پس به دادم ای خدای گم‌شده کی می‌رسی؟

۱۲ آبان ۱۳۹۵

خاکستر

    برچسب‌ها : 

من ساکن شعله‌هایم، می‌سوزم از رنج بسیار

ای باد خاکسترم را تنها به کولاک بسپار

شاید که آواره باشم رنج زمین را نفهمم

اما نه این آتش سرد، در جانم افتاده انگار

من شعله‌های عذابم، می‌سوزم از بودن خود

ای زندگی! ای جهنم! دست از سر من، تو بردار

من زنده‌ای نیمه‌جانم، خاکستر غرق آتش

تنها همین مانده از من، مانند یک نصفه‌سیگار

تنها جسد مانده از من، یک زنده ٔمرده‌مانند

ای باد وامانده برگرد! همراه من باش یک بار

ای باد رحمی به من کن! من خسته‌ام من بریدم

با خود ببر این جسد را، در قعر یک قبر بگذار

۲۴ مهر ۹۵

زمین آدم‌ها

کرهٔ گیج خاکی و ویران، روستای بزرگ آدم‌هاست

دور خود بی‌اراده می‌چرخد، دور سرگیجه‌های وحشت‌زاست

کشتزاری به وسعت دنیا، که از آن آه و ناله می‌روید

نان هر سفره سنگ و آجر شد، عصر قحطی خنده پابرجاست

این وسط یک نفر به صد برهان، ادعایش خدایی ده ماست

قلدری فکر می‌کند با خود که ابرقدرت است و بی‌همتاست

او که از ترس بی‌نهایت خود روستا را پر از مترسک کرد

هر کجا جار می‌زند هر روز: کدخدای زمین آدم‌هاست

***

کدخدای زمین آدم‌ها! به بزرگی و زور خود شک کن

کشتت آتش گرفته اما باز همه جا را پر از مترسک کن

ما اسیر حضور تو هستیم، درد ما را به حال خود بگذار

اندکی لطف کن به آدم‌ها، مردم صاف و ساده را دک کن!

این زمین یک مزار تاریخی‌ست، همه را منصفانه بلعیده

کدخدا اسم و رسم زشتت را روی پیشانی زمین حک کن!

تابستان ۹۵